مي گويند روزي حكيمي با ملانصرالدين قراري داشت تا با هم به مناظره بنشينند هنگامي كه حكيم به خانه ملا رسيد او را در خانه نيافت و بسيار خشمگين شد تكه گچي برداشت و بر در خانه ملا نوشت :
((( نادان ابله )))
ملا نصرالدين به خانه آمد و اين نوشته را ديد و با شتاب به منزل حكيم رفت و به او گفت :
(( قرارمون را فراموش كرده بودم مرا ببخشيد تا به منزل آمدم و اسم شما را بر در منزل مشاهده كردم به ياد قرارمان افتادم )) !!!!

وسط های تابستون و هر خانواده ای به احتمال زیاد یک برنامه داره ![]()
![]()
![]()
![]()
خانواده منم برنامه داره قرار بریمیک جای خوب (مشهد)![]()
![]()
![]()
![]()
امید وارم نصیب همتون بشه که به این شهر مقدس بروید![]()
![]()
![]()
![]()
من که خیلی خوش حالم چون آخرین بار ۱ سالم بود که رفتم![]()
![]()
![]()
![]()
پس هیجان انگیز ![]()
![]()
![]()
![]()
برای همه دعا می کنم ![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا خداحافظ![]()
![]()
![]()
![]()
راستي لاک پشت ها هم عاشق ميشن؟
ميدوني براي اونا تحمل شکست ساده تره
اخه حداقل عشقشون اونارو اروم اروم ترک ميکنه![]()

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و
مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند
و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ
نشاني ز حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او
روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز مانده
بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو
را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به
آرامي گفت:نی نی کوچولو،به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !![]()
![]()
سلام مدت زیادی بود که نیومدم حدود ۴ ماهی میشه
مچکرم از نظر های خوب شما
ازتون یک خواهش دارم لطفا بعد از وارد شدن به وب من در قسمت ارشیو بهمن۱۳۸۷ کلید کنید از مطالب وعکس های قشنگی بهره مند می شوید![]()
...................................................![]()
و اما باید بهتون بگم که دیگه به دلایل زیادی ممکنه کمتر بیام آخه زمستونه مدارس واز طرف دیگه...............................
اما شما برام نظر بذارید بالاخره هفته ای یک بار رو میام
دلم براتون تنگ میشه مخصوصا برای نیلوفر عزیزم (هیچ وقت فراموشت نمی کنم)
با اینکه دوست ندارم وخیلی ناراحتم وجدایی برام سخت(از اینترنت) ولی خداحافظ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آرزو می کنم مشکلاتم زود تر حل شه تا بتونم زود به زود بیام![]()
![]()
شما ها هم برام دعا کنید . انگار نمیتونم خداحافظی کنم بازم دلم می خواد بنویسم ولی چاره چیه خداحافظ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي !!!!
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد ، اينجا بود که مجنون به ليلي اش رسيد.
در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط کافيست انار دلت ترک بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من، ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان که طاقت ديدنه عاشق و معشوقي را نداشت گفت: ليلي شدن ، تنها يک اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان که سخن شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملک کردن
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر
چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد. ليلي مي دانست که مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...
خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنکي زمين شد، مردم خنکي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت ليلي باز هم ريشه مي کند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا که درخت باز هم ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: کاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ کس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض کن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشک نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي کن
اگر ليلي بميرد، ديگر چه کسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه کسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟
چه کسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه کسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد که تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


نظر بدید دیگه
